17 ماهگی و 18 ماهگی
سلام به دوستای گلم و سلام به امیر مهدی پسر ماه خودم
ببخشید که اینقدر دیر اومدم
راستش دل و دماغ نوشتن نداشتم حالا اومدم از دو ماه بگم ولی خلاصه میگم
اوایل دی ماه عموی بابایی که روستا هستن ما رو دعوت کردن و برامون گوسفند سر بریدن امیر مهدی کلی از محیط روستا خوشت اومد و کلی بازی کردی و خیلی هم زمین خوردی

دم در خونشون پله داشت همش از پله ها بالا پایین میرفتی

مرغ و خروسا رو دنیال میکردی و همش میخواستی بگیریشون اصلا هم نمیترسیدی

پشت خونه خیلی با صفا بود کلی ازت عکس گرفتم








کلی هم خاک بازی کردی


عصر ذرت و سیب زمینی و شلغم کباب کردیم اون روز خیلی خوش گذشت
چند روز بعد
متاسفانه دایی مهدی مریض شد و من همش ناراحت و همش دعا میکردم براش
دایی مهدی رو بیمارستان شریعتی تهران بخاطر دفع پروتئین کلیش بستری کردن تا دیروز هم بستری بود و خدا رو شکر دیروز مرخص شد
تا اینکه نوبت به واکسن 18 ماهگیت شد روز چهارنشبه چند روز قبل از 18 ماهگی بردمت درمونگاه قد و وزنت رو گرفتن وزنت 14 کیلو بود و قدت هم 86 سانت دور سرت هم 50 سانت بود بهم گفتن یه خورده چاقی و غذای چرب بهت ندم ولی من میدونم این بخاطر شیر خشکه و بعد از اینکه از شیر بگیرمت احتمال خیلی قوی لاغر میشی واسه همین خیلی نگران نیستم بابت این موضوع ولی واکسنت نزدن گفتن زوده یه روز دیگه بیاین
و دیگه به من مرخصی ندادن و مامان بزرگت و بابایی بردنت برای واکسن اون روز خوب بودی ولی از اون روز به بعد روزگار من و بابایی رو سیاه کردی همش بهونه میگرفتی شبا تا دیر وقت نمیخوابیدی و حسابی خوابت میومد
یه شب که کلی برف میومد گفتیم ببریمت تو ماشین شاید خوابت ببره اون شب تا ساعت یک شب بیرون بودیم هر وقت چشامو میبستم برف میومد جلو چشم وقتی میرفتیم تو ماشین میخوابیدی ولی همین که میزاشتمت تو رختخواب بیدار میشدی و آنچنان جیغایی میکشیدی که نگو
خلاصه این تنها واکسنی بود که اذیتت کرد وگرنه تا حالا برای هیچکدوم واکسنات اذیت نشده بودی و خدا رو شکر بعد یه هفته خوب شدی
بریم سراغ کارات

روی ماشینت برعکس میشینی گاهی هم سر پا برعکس وایمیسی


من این میز رو بخاطر تو گذاشتم تو آشپزخونه و چند تا وسیله روش گذاشتم ولی اونجا هم از دست تو در امون نیست

هر چی هم میگم بیا پایین اصلا انگار با تو حرف نمیزنم آخر هم یه لبخند نثارم میکنی


وقتی رو وایت برد نقاشی میکشی تمام دور و بر وایت برد رو هم رنگ میکنی منجمله فرش رو


قربون اون دستای کوچیکت بشم من

همیشه چادر نماز و مهر و سجاده ها رو از تو جعبشون میاری بیرون مثلا نماز میخونی بعد هم همینجوری میزاری و میری

با این بیل کوچیک همه کار میکنی گاهی دستش رو جدا میکنی و ما رو مینزنی گاهی هم مبل و فرش رو بیل میزنی
یه روز که حسابی برف اومد و روز بعدش اداره تاخیری داشت رفتیم بیرون و حسابی برف بازی کردی و کلی بهمون خوش گذشت و همون شب بود که تا یک شب تو خیابونا میگشتیم تا شما بخوابی
و هفته پیش هم رفتیم دزفول اونجا در کل خوب بودی و فقط آخراش اذیت کردی که البته بیشتر مامان بزرگت اذیت شد تا ما چون بیشتر پیش مامان بزرگت بودی
عکس روز برفی و دزفول رو هم میذارم ولی فعلا اون عکس ها رو ندارم
از حرف زدنت بگم کلی حرف میزنی ولی من نمیفهمم چی میگی خیلی کلمه ها رو واضح میگی و معمولا کلمه که ما بگیم و تکرار کنی رو خیلی خوب و تمیز میگی کلمه های زیادی بلدی که نمیتونم همه رو اینجا بگم
قول میدیم دیگه اینقدر دیر به دیر نیام تا بعد بای 




17 ماهگی و 18 ماهگی 




